من واسه تو مٌردم اما تو هیچ وقت تَب نکردی....
رنگ باران دارد وقتی از تو مینوسم قلبم خیس دلتنگی است... وچشمانم طوفانی... اشکهایم که سرازیر میشوند...... دیری نمی پایدکه قندیل می بندد... عجیب سرد است هوای نبودنت پ.ن:دلم شکسته... دل من از تبار دیوارهای کاهگلی است! ساده می افتد! ساده میشکند! دل من تنها سخت میگرید! این روزها فریادم به جایی نمی رسد دعاهایم سرگردان استجابتند اشکهایم می آیند و نمی روند بغض هایم دائم می ترکند... این روزها می خندند بر احوال دلم دلم به حال دلم می سوزد... از که سراغ تو را بگیرم ؟ می گویند ما هم خدایی داریم... می رسد به دادمان وقتی که از تو و من چیزی باقی نمانده باشد... به چه زبانی بگویم ویرانه ام از پاییز... از فصل کوچ ... از اجبار جدایی ... این روزها موریانه های دیروز آرزوهای امروزم را می خورند اینقدر صدای پای تنهایی نزدیک می آید تا ترک بردارم از غم نه من تقدیر تو بودم نه تو گاهی برایم دلتنگ می شوی ... از خدا پنهان بود... از تو که پنهان نبود چشمان عاشقم... پس چرا چنین کردی با من ؟ تو نامهربان بودی یا سرانجام عشق چنین است ؟ و اما ما هم خدایی داریم ... تنهاي تنها و دور از همهمه ها نمي گويم بيا كه با آمدنت نيز تنهايم گفتم رفيق سال و ماه من هستي شايد پايان انتظار من هستي شكوفه اي بر شاخسار اميد زيباترين سطر شعر بهار من هستي اكنون گذشته سالياني چند بر اين بلندي نشسته ام تنها و روزهاي مانده را تاريك مي بينم... منم تنها با خودم...!!! از خودم دلگیرم ،شاید از خدا دلگیرتر با خدا درگیر، امّا با خودم درگیرتر زندگی را از سر عادت تحمّل می کنم روز را سر می کنم،هر روز پیر وپیرتر کی به آرامش می رسم؟شاید بگویی آخرش در درون قبر،شاید هم بگویی دیرتر!! چشمهایم بسته.... لبهایم خاموش... دل را گریسته ام.... ..و..قلبم را به دار آویخته ام..... تک درخت پاییز زده جانم هم اسیر طوفان است... برگ آخرش با تو.... گاهی..... نداشتن دل.... به داشتنش می ارزد.... باید از عشق نوشت آسمان مهتابی است مهربانی، لبخند عادت پنجره هاست خواهی آمد به غزل خوانی یک غنچه ی سرخ به تماشای قنوت همه ی پنجره ها آسمانی که پر از پنجره است بوسه بر مقدم تو خواهد زد.

.jpg)
.jpg)



نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت
14:47 توسط تبعیدی| |
واژه هایم...
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت
14:46 توسط تبعیدی| |
نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت
14:1 توسط تبعیدی| |
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت
0:12 توسط تبعیدی| |
اكنون در دور دست خودم تنها نشسته ام
نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت
15:8 توسط تبعیدی| |
چرا هر لحظه ام همیشه.....
نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت
15:52 توسط تبعیدی| |
نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت
15:31 توسط تبعیدی| |
نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت
15:3 توسط تبعیدی| |
نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت
13:1 توسط تبعیدی| |
نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت
12:43 توسط تبعیدی| |
