تبليغاتX
محکوم
محکوم

من واسه تو مٌردم

اما تو هیچ وقت تَب نکردی....

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 14:47 توسط تبعیدی| |

واژه هایم...

رنگ باران دارد

وقتی از تو مینوسم

قلبم خیس دلتنگی است...

وچشمانم طوفانی...

اشکهایم که سرازیر میشوند...... 

دیری نمی پایدکه قندیل می بندد...

عجیب سرد است هوای نبودنت

پ.ن:دلم شکسته...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 14:46 توسط تبعیدی| |

دل من از تبار دیوارهای کاهگلی است!

ساده می افتد!

ساده میشکند!

دل من تنها سخت میگرید!


نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 14:1 توسط تبعیدی| |

این روزها فریادم به جایی نمی رسد

دعاهایم سرگردان استجابتند

اشکهایم می آیند و نمی روند

بغض هایم دائم می ترکند...

این روزها می خندند بر احوال دلم

دلم به حال دلم می سوزد...

از که سراغ تو را بگیرم ؟

می گویند ما هم خدایی داریم...

می رسد به دادمان                        

وقتی که از تو و من چیزی باقی نمانده باشد...

به چه زبانی بگویم ویرانه ام از پاییز...

از فصل کوچ ...

از اجبار جدایی ...

این روزها

موریانه های دیروز

آرزوهای امروزم را می خورند

اینقدر صدای پای تنهایی نزدیک می آید

تا ترک بردارم از غم

نه من تقدیر تو بودم                            

نه تو گاهی برایم دلتنگ می شوی ...

از خدا پنهان بود...

از تو که پنهان نبود چشمان عاشقم...

پس چرا چنین کردی با من ؟

تو نامهربان بودی یا سرانجام عشق

چنین است ؟

و اما ما هم خدایی داریم ...

نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 0:12 توسط تبعیدی| |

اكنون در دور دست خودم تنها نشسته ام

تنهاي تنها و دور از همهمه ها

نمي گويم بيا

كه با آمدنت نيز تنهايم

گفتم رفيق سال و ماه من هستي

شايد پايان انتظار من هستي

شكوفه اي بر شاخسار اميد

زيباترين سطر شعر بهار من هستي

اكنون گذشته سالياني چند

بر اين بلندي نشسته ام تنها

و روزهاي مانده را تاريك مي بينم...

نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 15:8 توسط تبعیدی| |

  چرا هر لحظه ام همیشه.....

                                              منم تنها با خودم...!!!

نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 15:52 توسط تبعیدی| |

از خودم دلگیرم ،شاید از خدا دلگیرتر

با خدا درگیر، امّا با خودم درگیرتر

زندگی را از سر عادت تحمّل می کنم

روز را سر می کنم،هر روز پیر وپیرتر

کی به آرامش می رسم؟شاید بگویی آخرش

در درون قبر،شاید هم بگویی دیرتر!!


نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 15:31 توسط تبعیدی| |

چشمهایم بسته....

لبهایم خاموش...

دل را گریسته ام....

..و..قلبم را به دار آویخته ام.....

تک درخت پاییز زده جانم هم اسیر طوفان است...

برگ آخرش با تو....

نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 15:3 توسط تبعیدی| |

گاهی.....

            نداشتن دل....

                              به داشتنش می ارزد....

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 13:1 توسط تبعیدی| |

باید از عشق نوشت

آسمان مهتابی است

مهربانی، لبخند

عادت پنجره هاست

خواهی آمد به غزل خوانی یک غنچه ی سرخ

به تماشای قنوت همه ی پنجره ها

آسمانی که پر از پنجره است

                               بوسه بر مقدم تو خواهد زد.

نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 12:43 توسط تبعیدی| |